تبليغاتX
جنبش سبز علوي فرزند شهيد
فرزند شهيد
به شهدا بگو حرفای دلت رو دلتنگی هات رو .هرچی تو دلت داری میخواهی با شهدا بگی اینجا بگو
چهارشنبه چهارم آذر 1388 :: 11:23 ::  نويسنده : ms

روزگاري شهر ما ويران نبود ............دين فر وشي اينقدر ارزان نبود

متن زير به نظر من متن انتقادي به عملكرد بنياد شهيد و ارگان هاي زيربط است ما فرزندان شهيد انتقادهايي به بنياد شهيد داريم خوشحال ميشديم حرف هايمان را كسي گوش مي داد

 

تلاش کردند تا به قول خودشان ارزش هاي دفاع مقدس را تبيين کنند نشستيم ودل سپرديم.

تلاش کردند تا به قول خودشان دستاوردهاي دفاع مقدس را تشريح کنند نشستيم وگوش کرديم.

انگشت هايشان را تاآنجاکه مي توانستند باز کردند وافتخارکردند که خاک ايران را حتي به اندازه‌ی يک وجب هم از دست نداده اند نشستيم ونگاه کرديم. 

اما نشسته بوديم وارزش‌هاي دفاع مقدس در حال تثبيت وتبيين وتحقيق وتشريح وترويج وتبليغ وبودند. 

 ما نشسته بوديم وخيلي ها دوست داشتندکه ما بنشينيم و به خاطرات گوش کنيم.

نشستيم و از روي مين رفتن هاي داوطلبانه از نماز شب هاي زير نور منور از وصيت نامه نوشتن هاي کنار اروند، از به خط زدن و به خدا رسيدن، از يخ زدن روي قله ي ماووت،از سوختن درسه راه شهادت، از قطعه قطعه شدن پشت خاکريز و...و...و بشنويم. 

نشستن وشنيدن کارمان شده بود و چه شيرين هم بود و چه حالي داشت!درست مثل نشستن در خيمه هاي عزاداري و شنيدن مصائب وفضائل اهل البيت(ع).

****** 

ثمره ي جهاد نسل ايستاده فريادگر، شده بود نسل نشسته ي ياد آور.

****** 

و در تمام آن سال ها که ما داشتيم عکس حاج همت و متوسليان وبروجردي وباکري و خرازي را پشت کلاسورهايمان يا روي کمدهايمان مي چسبانديم وصبح هاي سه شنبه مي‌رفتيم زيارت عاشورا با سانديس، يک نفر داشت فرياد مي زد:

"بسيجي بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلت هاي اصلي انقلاب زنده بماند."

****** 

وسط ميدان ما شده بود کنج عافيتي که با ياد شهدا تزيين شده بود و عکس هايشان و خاطراتشان وروز به روز هم خاطرات لطيف‌ترمي شد و لطيف‌تر. اينکه چطور عاشق مي شدند، چطور خواستگاري مي‌کردند ، چطور دل خانم هايشان را به دست مي آوردند ، چطور به نوزادانشان نگاه مي کردند، چطور شوخي مي کردند و...

عجب شهداي نازنين بي آزاري . شهيداني که حتي شهرام جزايري هم حاضر بود زکات اختلاس هايشان را بدهد تا برايشان کنگره ي بزرگداشت برگزار شود.

****** 

گفته بود مي بيني اين را براي حجله ام گرفته ام. 

 قشنگ هست يا نه؟ و به قاب نگاه مي کرد، به بچه هاي کوچه ي اصغر شهيدکه شايد بيست و دو را هم پر نکرده بود و دست هايش ، دست هاي زمخت و پينه بسته اش ، به شصت ساله ها مي مانست. 

اصغر که شهيد شد، مي دانست روزي خواهد رسيد که فقط شهداي نازنين را ياد خواهند کرد؟ 

 آنها که نه فرزندان پا برهنه ي جنوب شهري اند و نه بغض به قربانگاه آمده ، نه تازيانه خوردگان تاريخ تلخ و شرم آور محروميت ها و نه شمشير برهنه ي عدالت علي در برهوت ظلم و تحجر؟ 

 شهدايي که به نشستن فرا مي خواند و گريستن و حال ، و نه به قيام و مبارزه و قيل و قال. شهداي نازنين ، شهدايي که مي شود برچسبشان را چسباند به داشبورد زانتيا و گاز داد تا جمکران!

****** 

تا آنجا که يادم مي آيد، شهدا آنقدر ها هم که حالا مي گويند نازنين نبودند. هميشه هم لبخند روي لبشان نبود. آنقدر مست خدا نبودند که فقر و فساد و تبعيض لااقل بين خود ايثارگران از يادشان برود و آنچنان از خوف خدا غش نکرده بودند که هيچ خوفي بر دل هيچ کس نيندازند. 

تا آنجا که يادم هست – راستي چند هزار سال پيش بود؟

- تجمل پرست ها از بسيجي ها مي ترسيدند.

  مفسد ها، مال مردم خور ها، رانت خوارها، از بسيجي ها مي ترسيدند، شهدا آدم هاي ترسناکي بودند.

  باور کنيد به خدا، اين قدر دوست داشتني بودن هم خوب نيست.

 اگر نمي ترسيدند از او، که قطعه قطعه اش نمي کردند و اسب بر پيکرش نمي‌دواندند و آب بر قبرش نمي بستند و در خيمه ها محصورش نمي کردند.

******
به روضه اش رسيديم.

حالا چقدر حال مي دهد زيارت خواندن براي شهدايي که بعد از رفتن هم شبيه شده اند به عشقشان، به حسين (ع) که آن بزرگ گفت: دو بار شهيد شد.

السلام عليکم يا اولياء الله و احبائه، 

السلام عليکم يا اصفياء الله و اودّائه.

منبع: نامشخص

داغ دل لاله 

 امروز برای شهدا وقت نداریم

  ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

 با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است

 ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم

 چون فرد مهمی شده نفس دغل ما 

 اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

 در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است

 بهر سفر کرببلا وقت نداریم

 تقویم گرفتاری ما پر شده از زر

 ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

 هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم

 خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم




ادامه مطلب ...
دوشنبه دوم آذر 1388 :: 11:49 ::  نويسنده : ms
امروز دلتنگم :پدرم

 سلام ازفرط دلتنگی فراموشم شد عقده ها راه گلویم را بسته اند 
! دنبال بهانه ای برای باریدن است!
 بابا جان می خواهم با تو سخن بگویم
 تا از شر این بهت منجمداسوده شوم.
 می خواهم گرمای اشک را احساس کنم ! 
می خواهم با صراحت بگویم که هروز وسعتم 
تحلیل می رود انقدر که از درک ایثار تو عاجزم.
 پدرجان دیرزمانی است که مردمان این دیار اهل
 احساسهای پوشالی شده اند
 وهرروز صبح گلهای طمع را بو می کنند
 و هرشب با مظراب بی وجدانی سنتور شب را می نوازد
 خیابانها پر ریاشده کوچه هاخالی ازتعصب وغیرت! 
فرسنگها از سرزمین تو دورشده اند 
با این همه ازدحام بی دردی درگوشه ای پرسکوت
 دلم رابه سوی تو پرواز می دهم
 تویی که رفتن را برگزیدی و وجودت ازهر وابستگی پاک کردی
 و بی نیازی را در کوله بارت نهادی رفتی
 و انقدر وفادار ماندی که بالهای پرواز به تو اهدا شد 
و تو به هنگام عروج سایه ات را به یادگارگذاشتی 
تا درپناهش لحظه های خستگی دنیازدگی را از تنم بیرون کنم !
 و وای بر ان روزی که سایه ات به کار نیاید

*****************************************************************************
 

سلام خوبي بابايي 
كجايي بابايي
 هيچ مي دوني چقدر دلم برات تنگ شده 
چرا يه سري به من نمي زني 
مگه من پسرت نيستم.؟؟؟
 چرا لااقل تو خوابم هم نميايي دیگه.
 بابايي بي معرفت نشو ديگه.
 بابا ی بامرام صفاتو عشقه
 به خدا خيلي تنهام
 از اين دنيا ميترسم
 همه مثل گرگن بابايي
 خيلي از رفيقات كه موندن هر روز خونه
 دل مي خورن و يكي يكي شهيد ميشن
 آخه خوشتيپ نگفتي من بين اين همه
 قلب هاي سنگي و ترسناك
 تنهايي چي كار كنم؟؟؟؟
بابايي من 1 ماه بعد از شهادتت امدم
 كه رفتي من نمي دونم گفتن واژه پدر
 چه مزه اي داره و شيريني داشتن
 پدر يعني چيه
 ولي تو رو به جونه مادرت زهرا (س) اون دنيا
 منو يادت نره ها. 
بابا قول بدي ها 
آخه يه حقي هم پدر بر گردن پسر داره
 من حقمو اون دنيا ازت مي خوام
 بابايي تنهام به خدا تنهام 
بابا جون يه سري كه اين نامه منو بخونن 
پيش خودشون ميگن اين پسره با اين
 سنش بچه شده ولي هر چي
 دلشون مي خواد بذار بگن باباي
 خودمي دوست دارم
 باهم اينطوري حرف بزنيم
 خودمونه عشقه با مرام
 حرف بقيه رو بی خیال بابا جون 
معذرت ميخوام كه يه همچين نامه اي
 برات نوشتم آخه دلم خيلي گرفته بود.

 شهیدان که دل را به دریا زدند
 عجب پشت پایی به دنیا زدند
******************************************************
جعفر طيار
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 :: 11:19 ::  نويسنده : ms

سفر بر مدار عشق 


این روزها شکستن دل آدم ها افتخار شده است 

این روزها اگر بی خیال باشی وسکوت کنی 

ودر خفا بر بی خیالی ات بخندی... آرام میشوی!کیف میکنی! 

این روزها دیگر از مرگ ارزش ها نمی میری 

یادمان رفته است هنوز یک نیم نسل کامل هم از عروج پروانه ها نگذشته است 

که ما گستاخانه لرزش شانه های نخلستان های جنوب را از یاد برده ایم 

بوی خون را می فهمی؟ 

هنوز بوی خون از خاک شلمچه ،طلائیه وجزیره مجنون به مشام میرسد 

هنوز قلب نخلستان های خوزستان با اضطراب میزند 

اما دریغ از دل آدم ها،از نگاه بی تفاوت آدم ها... 

از خستگی هایی که دوباره احساس نمی شوند 

دوباره گوش کن!میشنوی...؟ 

سکوت افکار پریشانت را صدایی میشکند: 

اگر عقل تو کله شان بود نمی رفتند! 

راست میگویی....راست میگویی! 

اگر عقل زمینی ما در سرشان بود،اگر عقل خاکی ما در سرشان بود... 

حتی خیال رفتن هم به سرشان نمیزد 

چه بد فهمیدیم...چه بد میزبانی بودیم 

چه بد مهمان نوازی کردیم...چه راحت قضاوت میکنیم...! 

چه راحت از دنیای پوشالی غرور هایمان آنها را راندیم! 

ودر عوض آنها چه زیبا لبخندشان را حتی تا آخرین لحظات عروجشان از ما دریغ نکردند 

رفتند و ما را گذاشتند 

  تا غرق شویم در دنیای خیالی بازی هایمان...

دوستان خوبم استفاده از اين مطالب در وبلاگ شما با ذكر منبع مجاز است 

همه نوشته زيبا را دوست دارند 

خانه کوچک

«من در سنگر هستم، در این خانه محقر، در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت. در این خانه سرد و گرم، سردی زمستان و گرمای خون. در این خانه ساکن و پرجوش و خروش، سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت. خانه نمناک و شیرین، نم آب باران و طعم و لذت شیرین شهادت. خانه بی شکل و زیبا، بی شکلی ساختمان و زیبایی ایمان. خانه کوچک و با عظمت، کوچکی قبر و عظمت آسمان. این خانه کوچک، این سنگر، این گودی در دل زمین، این گونی های بر هم تکیه داده شده پر از حرف است، فریاد است، غوغاست... صدای پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانی منصور. بغض گلویم را گرفته، قطرات اشکم هدیه تان باد.

تنهایی، عمیق ترین لحظات زندگی یک انسان است. خدایا این خانه کوچک را بر من مبارک گردان.

در این چند روز با خاک انس گرفته ام، بوی خاک گرفته ام، رنگ خاک گرفته ام. حال می فهمم که چرا پیامبر(ص)، علی بن ابی طالب(ع) را ابوتراب نامید.» (سردار شهید «سید حسین علم الهدی» جهاد در قرآن/ص140)

منتظر انتقادات وپيشنهادات شما دوستان هستيم
 

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 :: 11:0 ::  نويسنده : ms
مولامون حضرت علی (ع) به قول ایشون بزرگترین روانشناس عالم:همواره مواظب ۳ چیز باش تا موفق شوی:در تنهایی مواظب افکارت/در خانواده مواظب رفتارت و در جامعه مواظب گفتارت
زمانی حرف بزن که ارزش سخنت بیش از سکوتت باشد و زمانی دوست انتخاب کن که ارزش دوستت بیش از تنهاییت باشد.


اگر تو به مشکل امروزت غم دیروز و اضطراب فردا را اضافه نکنی مشکل امروزت هرچه باشد قابل حل است.

مهم این نیست که چقدر داری مهم این است که چقدر میبخشی مهم این نیست برای تو چه اتفاقی افتاده مهم این است که چه تصمیمی می گیریمهم این نیست که چقدردرد میکشی مهم این است که چقدر صبر میکنی

زندگی را آسان بگیر چون روز گار به قدر کافی به تو سخت می گیرد

حضرت زرتشت:آن که با زندگی میسازد زندگی را میبازد با زندگی نساز زندگی را بساز

انیشتین:من راه پیروزی را نمیدانم اما راه شکست را میدانم وآن اینکه بخواهی همه را راضی نگاه داری

دکتر شریعتی:بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی

واقعا جملات زيبايي بود دلم نيامد شما را بي نسيب بزارم جمله حضرت علي (ع) واقعا در زندگي كاربرد دارد دوستان خوبم اگر همه كمي روي تك تك جملات فكر كنيد بسياري از مشكلات شما حل ميشود 

توكل توكل رمز پيروزي است

شنبه بیست و سوم آبان 1388 :: 9:43 ::  نويسنده : ms
16 اذر روز دانشجو است تصميم با ماست اين روز چه رنگ شود ايا نظر شما رنگها امروز معني پيدا كردند در طول هشت سال دفاع مقدس رنگ قرمز رنگ خدا و اسلام ناب محمدي بود در دوره اقاي رفسنجاني رنگ سفيد از همه بيشتر خود نمايي ميكرد و رسديم به 8 سال رنگ خاكستري رياست خاتمي و 4سال نارنجي اقاي ريس جمهور و 5 ماه رنگ سبز نفاق بين جامعه نمايان شد حالا روز دانشجو است همه با هم به اين نفاق پايان دهيم چرا دوستي هاي قديمي به نفرت و دشمني تغيير رنگ داد جاي سئوال است شهداي دانشجو چه رنگي بودنند اما خوشحال هستيم با پشتوانه ولايت بين رنگها و نفاق فاصله افتاد.

دست نوشته شهيد دانشجو

و چه كسي مي‌داند كه جنگ چيست؟ » 

متن زير از نوشته‌هاي شهيد احمدرضا احدي رتبه اول كنكور پزشكي مي‌باشد كه در ذيل خدمتتان ارائه مي‌شود.

-------------------------

و چه كسي مي‌داند كه جنگ چيست؟

چه كسي مي‌داند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را مي‌درد؟

 چه كسي مي‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟

كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟

كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامه‌اي و سياه شدن جامه‌اي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد، يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟

جوانم كجاست؟

دخترم چه شد؟

به كدام گوشه تهران نشسته‌اي؟

كدام دختر دانشجويي كه حوصله ندارد عكسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوه‌هاي عفاف كه هركدام در پس رنجهاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل مي‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه بي‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

كدام پسر دانشجويي مي‌داند هويزه كجاست؟

چه كسي در آن كشته شد و در آن دفن گرديد؟

چگونه بفهمد تانكها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند و اصلاً چه مي‌داني كه تانك چيست و چگونه سري زير شني‌هاي تانك له مي‌شود؟

آيا مي‌توانيد اين مسئله را حل كنيد؛ گلوله‌اي از دوشيكا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليك مي‌شود و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ كرده و گذر مي‌كند، معلوم نماييد:

- سر كجا افتاده است؟

- كدام زن صيحه مي‌كشد؟

- كدام پيراهن سياه مي‌شود؟

- كدام خواهر بي برادر مي‌شود؟

- آسمان كدام شهر سرخ مي‌شود؟

- كدام گريبان پاره مي‌شود؟

- كدام چهره چنگ مي‌خورد؟

- كدام كودك در انزوا و خلوت خويش اشك مي‌ريزد؟

يا اين مسئله را كه هواپيمايي با يك ونيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري سطح زمين ماشين لندكروزي را كه با سرعت در جاده مهران – دهلران حركت مي‌كند مورد اصابت موشك قرار مي‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر كنيم، معلوم كنيد:

- كدام تن مي‌سوزد؟

- كدام سر مي‌پرد؟

- چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون كشيد؟

- چگونه بايد آنها را غسل داد؟

- چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش كنيم؟

- چگونه در تهران بمانيم و تنها، درس بخوانيم؟

- چگونه مي‌تواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار كلمات كهنه كتاب لانه كني؟

- كدام مسئله را حل مي‌كني؟

- براي كدام امتحان، درس مي‌خواني؟

- به چه اميدي نفس مي‌كشي؟

- كيف و كلاسور را از چه پر مي‌كني؟

از خيال.

از كتاب.

از لقب شامخ دكتر.

يا از آدامسي كه مادرت هرروز صبح در كيفت مي‌گذارد.

- كدام اضطراب جانت را مي‌خورد؟

در رسيدن اتوبوس.

دير رسيدن سر كلاس.

نمره A گرفتن.

- دلت را به چه چيز بسته‌اي؟

به مدرك.

به ماشين.

به قبول شدن در دوره فوق دكترا.

آري پسرك دانشجو!

به تو چه مربوط است كه خانواده‌اي در همسايگي تو داغدار شده است.

جواني به خاك افتاده و خون شكفته.

آري دخترك دانشجو!

به تو چه مربوط كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند.

در كردستان حلقوم كساني را پاره كردند تا كدهاي بي‌سيم را بيابند.

به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محله‌اي نابود شود و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همكارانش او را روي دست تا بهشت اباد اهواز بدرقه كردند.

به تو چه مربوط كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند.

هيچ مي‌دانستي؟

حتماً نه!

هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات به هم گره مي‌خورند به دنبال آب گشته‌اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟

و آنگاه كه قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين كودك رفتي تا سيرابش كني،اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي‌خواهد!!

اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، حرمله مباش كه خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت.

خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نمي‌دانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه مي‌كند؟!

 

والسلام

 

«براي شادي روح اين شهيد بزرگوار صلواتي بفرستيد»

دوشنبه هجدهم آبان 1388 :: 10:35 ::  نويسنده : ms
سلام دوستان عزيز به درخواست شما عزيزان واستقبال از طنز نوشته د شهید مهدی رجب بیگی مطلبي ديگر از اين شهيد مينويسم نظرات را در پست قبلي اعلام كنيد با تشكر

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا چرا خونمان را می ریزند!

جرممان چیست؟ جز حب تو؟

از هابیل تاکنون همواره شهیدمان ساخته اند.  

قرن ها است که زنجیر بر پایمان و شکنجه همراهمان است.  

پایمان را شکستند تا نرویم. زبانمان را بریدند تا نگوییم خونمان را ریختند تا نباشیم اینان چرا از «انسان» می هراسند؟ چرا از ایمان می ترسند؟ خدایا تو می دانی که زجری است ماندن بدون آنها. پنداری که تنمان سرد شده است، چشممان در سوگشان پر اشک و جایشان در نبودشان در «خالی» است.  

هنوز صدایشان در گوشمان طنین افکن است. چه نیکو آیه «وحدت» می خوانند چه زیبا سوره «شهادت» را تفسیر کردند. چه خوب سرود «ایمان» را زمزمه کردند و چه خوش در آسمان شب «درخشیدند» و چه زود از کنارمان رفتند. اللهم عون بلایی!

خدایا چه رنج بزرگی! خدایا : درد سال های سال بر سرمان آواره شد. چه لحظات غمباری! یارانمان تنهایمان گذاشتند. به سوی آسمان پر کشیدند «حر» بودند. «ابوذر» بودند. یک کلام اصحاب «امام» بودند و به نور مطلق پیوستند. طلوع فجر را بر قله گیتی نمایان ساختند، اگر چه خود در این راه سوختند.  

خدایا : تو می دانی چه می کشیم. پنداری که چون شمع می سوزیم و ذوب می شویم، آب می شویم. ما از مردن نمی هراسیم، اما می ترسیم بعد از ما «ایمان» را سر ببرند. و اگر نسوزیم هم که روشنایی می رود و جای خود را دوباره به شب می سپارد. چه باید کرد؟

از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم، و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند. هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماندو هم باید بمانی تا فردا شهید نشود. عجل دردی! چه می شد امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم.  

آری، یاران همه به سوی مرگ رفته انددر حالی که نگران «فردا» بودند. خدایا نکند وارثان خون این شهیدان در راهشان گام نزنند؟ نکند شیطان های کوچک با «خون» اینان «خان» شوند؟

نکند «جانمایه» ها برای «بی مایه ها» ی دون «سرمایه» مقام شود. نکند زمین «خونرنگ» به تسخیر هواداران «نیرنگ» در آید. نکند شهادت آنها پایگاه ها «دنائت» آنها بشود؟ نکند میوه درخت «فداکاری» اینان را «صاحب ریا کاری» بچیند؟ نکند ؟ جنگ یارانمان به جنگ «فرنگی مسلکان» افتد؟ نکند «خونین کفنان» در غربت بمیرند تا «خویش باوران غرب» کام گیرند؟

شادي روح شهداي اسلام صلوات



شنبه شانزدهم آبان 1388 :: 8:3 ::  نويسنده : ms
طنز نوشته هاي سبز شهيد

انگار با کسانی که روز و شب ادبیات روشنفکری سق می زدند هم نسبت خوبی نداشت. این را می توان از طنزنوشته هایش فهمید: «خانواده ما واقعا دمکراتیک است. ما یک خانواده 8 نفری هستیم. پدرم و مادرم و بابک و بوبک و پوپک و پوشک و پونک و خودم ژوژک. بابک از همه کوچکتر است و سه سال دارد. او از دیروز تا به حال در تخت خوابش تحصن کرده و خواسته های خودش را بالای تختش آویزان کرده است. او خواستار امور زیر است: 1- تعویض پستانک هر دو هفته یکبار. 2- اضافه کردن یک پیمانه شیر در روز. 3- کاهش مدت تع.یض شلوار لاستیکی. 4- حق سوار شدن در کالسکه هر روز به مدت نیم ساعت. 5- خرید یک نوع اسباب بازی در ماه. 6- تعویض تخت فنری(ارتجاعی) با یک تخت چوبی. تا کنون پوپک و پونک از خواسته های بابک پشتیبانی کرده اند و هر نوع فرصت طلبی و تعلل را در انجام خواسته های بابک عملی ضد انقلابی قلمداد نموده اند. من هم تصمیم گرفته ام که از خواسته های وی پشتیبانی کنم چون اگر او به تحصن خود ادامه دهد از نظر بهداشتی ورود به خانه غیرمقدور می شود! بوبک یک ماه است که با دختری به نام فی فی عروسی کرده. هنوز پیام های تبریک به وی سرتاسر دیوارهای خانه را پوشانده است. جملاتی از قبیل:"ازدواج پیروزی است، تجرد نابودی است."، "فی فی خانم و بوبک خوشبخت باید گردند."، "ای فی فی، ای بوبک، پیوندتان مبارک."، "برادر و زن برادر عزیز پیوند ضد امپریالیستی شما قابل تقدیر است."...»


خون شد دلم خدایا، رحمی نما به حالم/               از دوری رفیقان آشفته شد خیالم
تا قله هدایت یاران من برفتند/                              گم گشته ام خدایا در کوچه ضلالت
همچون پرنده عاشق، پرواز عشق من بود/                اندر غم شهیدان بشکست هر دو بالم
ما عاشقان همره، عهد سفر ببستیم/                     آن کاروان برفت و آمد غم ملالم

سرخ است دشت میهن از خون پاک مردان/               زرد است روی زارم افتاده چون هلالم
یک آسمان ستاره، یک دشت پر ز لاله/                       روئید از دل شب، من ماندم و خیالم
از قامت شهیدان برپاست، پای لاله/               بشکست پشتم از غم در غصه بی مثالم
همچون همه شهیدان این است آرزویم/     اندر ره خمینی پویم ره کمالم
یارب بگو شهادت، معراج تا سعادت/             کی می شود نصیبم؟ پاسخ بده سئوالم
ای شاهدان تاریخ دیدار تازه گردد/             فالی گرفته ام دوش خونین نمود فالم
آیم به سوی جنت تا رویتان ببینم/             مهمان شوم شما را گر حق دهد مجالم
آه ای خدای رحمان حال مرا بگردان/           از هجر می گذازم نزدیک کن وصالم


شهید مهدی رجب بیگی

خوب اين شهيد بزرگوار خيلي مطلب نوشته بود اما اين طنز زيبا به نظرم با اين دوران بيشتر سازگار تر است همه اين 8 برادر موجود هستند و در چهره ايران ميتوان ((پدرم و مادرم و بابک و بوبک و پوپک و پوشک و پونک و خودم ژوژک. بابک از همه کوچکتر است و سه سال دارد))شناسايي كرد

سه شنبه دوازدهم آبان 1388 :: 8:43 ::  نويسنده : ms
امروز   88/8/12  بیست و هفتمین سالروز شهادت پدری است که هیچگاه او را ندیدم! نه در بیداری نه در خواب! نه هنگام محبت نه هنگام خشم! نه در کودکی نه در جوانی! و... . اگرچه او را ندیده ام اما حس آشنایی، با من از او سخن می گوید و وادارم می کند تا با گذشت بیست و هفت سال از شهادتش که برابر با سالهای عمر من است از او یاد کنم. شاید این حس آشنا در همان دو سه روز پس از تولد که دستان پر مهر پدر را برای اولین و آخرین بار تجربه نکردم برای همیشه عمر، در من زنده شده است. آیا این ترجمان همان حکایت قدیمی "هم خونی" است؟ عجب ماجرای شگفت انگیزی است! شادی تولدی با غم فراغی هم آغوش می گردد! زمان تولد پسر زمان شهادت پدر است! شاید هم روایت به گونه ای دیگر باشد. شاید هر دو در آن زمان متولد شده اند! اما تولد پسر کجا و تولد پدر کجا؟!

 من به عنوان يك فرزند شهيد كه امروز پدر هستم وبا تمام سلول‌هاي وجودم فهميده‌ام كه بي‌پدري يعني چه و پدر كيست هرگز اهل شكايت و شكوه نبوده‌ام و خود را با همه مصيبت‌هاي دردآلود دوري از پدر، بي پدر احساس نكرده‌ام كه پدر من به عشق و ارادت خونش را نثار اسلام و انقلاب و ايران كرده بود و هميشه زير لبم اين شعر برادر شاعر شاهدم حميدرضا حامدي عزيز را زمزمه كرده‌ام كه

«ما وارث مرگ‌هاي با لبخنديم،              ياد آور موج خيزي ارونديم/

اي دوست چه عزتي از اين بالاتر،        فرزند عقاب‌هاي بي‌ماننديم»

آري حامدي عزيز درست ديده است مرگ با لبخند، ما از آن دسته‌ايم.»

شهيدان ما با شهادت خويش چهره خونين و مظلومانه انقلاب
را به جهان نشان دادند.
مردم شجاع و هميشه در صحنه ايران بيش از هر كسي مي
دانند نفاق يعني چه و منافق يكست؟ آنان بیش از هر ملتی
دستخوش حوادث ناشی از نقشه ها و توطئه های ریاکارانه
در کشور خود بوده اند، بيش از همه اين مفاهيم را خانواده
شهيدي می فهمد كه شاهد پرپر شدن عزيز از دست رفته اش
بوده و ايثار و جانثاري بهترین عزیزش در برابر خداوند و خدمت
خالصانه او به مردم را نظاره کرده است.

شهيد ظهراب سلطاني 

 

تاريخ تولد :1340 
نام پدر :يدالله

تاریخ شهادت : 10/8/1361 
محل تولد :اصفهان /اصفهان

طول مدت حیات :21  
محل شهادت :عين خوش
مزار شهید :گلزار شهداي


ظهراب در سال 1340 در منطقه رهنان شهر اصفهان متولد شد، کودکي را در زادگاهش در کنار مردمي مهربان سپري کرد و در سن 7 سالگي به مدرسه رفت. او تا پايان سال سوم دبيرستان درس خواند و سپس در يکي از آموزشگاه‌هاي درجه‌داري ارتش مشغول خدمت شد. همزمان با اوج‌گيري انقلاب و حمله مردم به پادگان‌ها، با تعدادي از دوستانش به صف مردم پيوست. بعد از پيروزي انقلاب همراه لشگر 28 کردستان به مبارزه با ضدانقلاب پرداخت و در پس گرفتن باشگاه افسران از گروهک‌هاي کومله نقش به سزائي ايفاء نمود تا آنجا که از ناحيه پا مجروح گشت. 
سلطاني بعد از بهبودي دوباره به منطقه بازگشت و ارتش را ترک کرد و اين‌بار به همراه بسيجيان غيور قدم به ميدان نبرد نهاد. او سرانجام در دهمين روز از آبان ماه سال 1361 در منطقه عين‌خوش مزد سال‌ها تلاش خود را دريافت نمود و در عمليات محرم در سن 21 سالگي به جمع شهدا پيوست و در گلزار شهداي رهنان براي هميشه آرميد.


دلاور بي‌باک 

 
ظهراب تلاش زيادي براي دفع غائله کردستان کرد او در آن‌جا مردانه جنگيد، تا جايي‌که براي سرش از طرف سران گروهک‌ها و ضدانقلاب جايزه در نظر گرفته شد؛ اما شجاعت و بي‌باکي سلطاني به حدي بود که وقتي شنيد يکي از روستاها به طور کامل در دست ضدانقلاب است، با تانک وارد دهکده شد و آنجا را از دست

ضدانقلاب نجات داد.

سخن شهيد 

 
سلام و درود به رهبرم که ياور بيچارگان و دشمن گردنکشان است. ارزش و کمال انسان به اختياري بودن آن است، همين امتياز است که انسان را به مقام والا مي‌رساند و مسجود فرشتگان مي‌سازد. 
براي به خدا رسيدن زمان و مکان مشخصي وجود ندارد و انسان براي خدا در هر لحظه و هر مکاني که مي‌تواند بايد اين کار را انجام دهد.

حالا اين شهيد چيزي از فرماندهان و سردارن امروزي و ديروزي چيزي كم دارد بسم الله

شادر روح انان صلوات

جمعه هشتم آبان 1388 :: 12:24 ::  نويسنده : ms
سلام دوستان عزیز امروز از شهر شیراز از دیدار گل و بلبل می نوسیم جاتون خیلی سبز باشد در شاه چراغ برادر امام هشتم غوغایی بود اما امروز روز خاصی است  ۸/۸/۸۸ جمعه شما یاد چیزی نمی افتید شاید این جمعه بیاید شاید انشاالله یک روز به همین نزدیکی آقا میاد همه شما را به خدا میسپارم واز نظرارت و تبریک و تهنیت هایی که گفته بودین کمال سپاس و تشکر را دارم

میلاد با سعادت امام رضا را به همگی شما  تبریک میگم

سالها تاریخ شمسی گشت وگشت
شادمان شد تا شنید این سر گذشت
روز مــــــیلاد امـــام هـــشتم اســت
هشت هشت جمعه هشتادو هشت

سه شنبه پنجم آبان 1388 :: 13:25 ::  نويسنده : ms

بدون شرح 

یکشنبه سوم آبان 1388 :: 10:19 ::  نويسنده : ms

با سلام دوستان خوب و عزيز همه اخبار نمايشگاه مطبوعات را دارين اما يك سئوال از شما دوستان خوبم چرا كار شيخ اصلاحات به اينجا كشيد گفته بودم صبر كنيد تا ملت جواب اين شيخ و جنايتكار را بدهد بيشتر فرزندان شاهد شايد روزي او را از نزديك ديده باشن اما خودم در سن 7 سالگي كه ايشان اين شيخ نالايق در مسند بنياد شهيد بود براي ملاقات با ايشان رفته بوديم روي يك صندلي نشته بود و دست خود را دراز كرده بود تا مسئولين و فرزندان شهيد دست وي را ببوسند من خيلي از اين حركت بدم آمد و با هزار دوز و كلك مجلس را ترك كردم از ان روز تا حالا اين روي دلم سنگيني كرد كه اين مرتيكه مگه كي هستش كه بايد دست او را ببوسيم

مرگ بر خائن به خون شهدا      زنده باد آزادي كه بخاطر آن ما جان داديم

دوست داشتم يك روز اولين لنگه كفش را خودم توي سر اين شيخ ميزدم اما حيف فاصله چه دور حقايق چه نزديك

اما شعار بالا شيخ مهدي و........................ديگر هيچ........................................ شعورم اجازه نميدهد

دوستاني كه در نظرات اين همه محبت از خود نشان دادند و ما را شرمنده كردنند خيلي تشكر مي كنيم و هميشه اين شعار را زمزمه مي كنيم 

درود بر مخالف من              درود بر مخالف من 

درود بر مخالف من              درود بر مخالف من 

درود بر مخالف من              درود بر مخالف من 

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 :: 14:59 ::  نويسنده : ms

خدايا ديشب چه چيزي شنيدم:

شبكه صداي امريكا در برنامه زن روز از مادر ندا اقا سلطان مصاحبه اي پخش كرده كه ايشان گفته آقاي زريبافان دختر من كشته راه ازادي است نيازي نيست شما شهيده اعلام كنيد 

خوب اقايان چرا حالا مصاحبه نمي كنيد چرا حالا دم نميزنيد همين را ميخواستين اينقدر مقام شهيد را پايين مياريد كه صداي اشپز هم در امد

همين است كسي كه درد خانواده شهدا و جانبازان را درك نميكند بعد از 26 سال چطور با مقام پدران ما بازي مي كنيد پس كي جواب خدا را ميدهد بعد همه ما از دست پسر همت ناراحت هستيم از دست باكري و............. ناراحتيم خدا وكيلي شما ديگه نمك روي زخم ما نريز 

ما از ريس بنياد انتظار داريم در مصاحبه هاي خويش دقت نظر  بيشتر از خود نشان ندهد كه كليه خانواده هاي شهيد با شنيدن ان مايوس شوند درست است كه پدران ما براي ارمانهاي انقلاب رفتند ما هم از كسي طلبكار نيستيم ولي اينقدر هم ديگر خوب نيست شان و منظلت ما  به بازيچه قرار  بگيرد 

با من بيا به فرصت يك چشم هم زدن

در كوچه هاى باور مردم قدم زدن
گرم است جاى پاى شهيدان به روى خاك
بايد سرى به كوچه پر پيچ و خم زدن
يك ساك كهنه ، آينه ، قرآن ، وداع و بعد ...
بر قله هاى صبر و صلابت علم زدن
حس كن نسيم رفتن گرماى خانه ، شد
تاريخ غصه هاى زنى را رقم زدن
زن با بهانه هاى دو كودك چه مى كند
دم زدن « مى آيد از سفرش زود » جز از
مردى گذشت از زن و فرزند و زندگى
آغاز دل به وسعت درياى غم زدن
- دشمن مگر به خانه ما رحم مى كند
بايد به موج حادثه اينك بلم زدن
حس كن صداى نبض دلى را كه عاشق است
بايد سرى به خانه اين متهم زدن !
*پروانه نجاتى

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 :: 8:24 ::  نويسنده : ms

مرغ دلم راهی قم میشود 

در حرم امن تو گم میشود

عمه ی سادات سلام علیک

روح عبادات سلام علیک

کوثر نوری به کویر قمی

آب حیات دل این مردمی

عمه ی سادات بگو کیستی

فاطمه یا زینب ثانیستی

از سفر کرب و بلا آمدی؟؟

یا که به دنبال رضا آمدی؟؟

باب بهشت

اگر درمانده اى در شش در محنت بيا اينجا
اگر افتاده اى دور از حريم حضرت جانان 
قدم نِه با ادب در آستان دختر موسى 
بيا و مرقد معصومه را در قم زيارت كن
بود اين فاطمه،چون فاطمه،محبوب پيغمبر
شفيع تو شود دخت رسول اللّه در محشر 
بگيرد دست تو خيرالبشر در روز رستاخيز 
به گرد مرقد او سعى كن با خيل مشتاقان 
اگر اهل نيازى سر بنه بر آستان او
ز رفعت خاك بيز كوى او بر عرش مى نازد 
چه درگاهى است يارب بقعه اين بضعه زهرا
ز شهر قم درى بازست سوى روضه رضوان 
الا اى دردمند غرقه گرداب نوميدى كه كام نامرادان جهان گردد روا اينجا 
مخور اندوه، چون بيگانه گردد آشنا اينجا 
ببين تابنده همچون طور انوار خدا اينجا 
كه باشد بارگاه دختر بدرالدّجى اينجا 
غنوده بضعه اى از جسم پاك مصطفى اينجا 
شوى گر مستجير بقعه اخت الرّضا اينجا 
نهى گر سر به پاى دختر خيرالنّسا اينجا 
ببين همچو صفا ومروه يك عالم صفا اينجا
كه يابد بى نوا از خوان احسانش نوا اينجا
نيارد سر فرو بر درگه سلطان،گدا اينجا
«كه مى سايند سر بر درگه او اوليا اينجا» 
گشايد راه، مؤمن سوى جنّات العلى اينجا 
بيا از بهر درد خويشتن ميجو دوا اينجا

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 :: 14:6 ::  نويسنده : ms

زريبافان: خانواده "ندا" تحت پوشش بنياد شهيدآنگونه كه تصاوير نشان مي‌دهد او بر اثر دسيسه مخالفان و دشمنان به قتل رسيده./ بايد وزارت اطلاعات و ارگان‌هايي كه توانايي كشف حقيقت را دارند به ما اعلام كنند كه واقعيت چه بوده است./ بعد از گزارش بايد خسارت وارده جبران شود.

رئيس بنياد شهيد و امور ايثارگران گفت: در صورتي كه ندا آقاسلطان بر اثر دسيسه دشمنان كشته شده باشد،و دستگاه‌هاي ذي‌ربط امنيتي تاييد كنند تحت پوشش بنياد شهيد قرار مي‌گيرد.

‏مسعود زريبافان، رئيس بنياد شهيد و امور ايثارگران در حاشيه سومين مجلس مشورتي ايثارگران در پاسخ به سوال خبرنگار ايلنا در مورد اينكه آيا اين امكان وجود دارد كه ندا آقاسلطان شهيده اعلام شودگفت: آنگونه كه تصاوير نشان مي‌دهد ندا آقاسلطان بر اثر دسيسه مخالفان و دشمنان به قتل رسيده است اما از آنجايي كه بنياد شهيد، سيستم كشف حقيقت ندارد، بايد دستگاه‌هاي مربوطه، يعني وزارت اطلاعات و ارگان‌هايي كه توانايي كشف حقيقت را دارند به ما اعلام كنند كه واقعيت چه بوده است.

او ادامه داد: اما در هر صورت اگر اثبات شود كه قتل او بر اثر دسيسه دشمنان بوده است، خانواده ندا آقاسلطان بايد به نوعي تحت پوشش بنياد شهيد قرار بگيرد تا خسارت وارده جبران شود.

به گزارش ايلنا در حدود سه هفته پيش محمدجواد لاريجاني در جمع دانشجويان دانشگاه صنعتي شريف در پاسخ دانشجويي كه از امكان شهيده اعلام شدن ندا آقا سلطان به دليل اينكه رئيس‌جمهوري اظهار كرده كه او توسط منافقين به قتل رسيده ‏ سوال كرده بود كه لاريجاني در پاسخ گفته بود من بنياد شهيد نيستم كه اين موضوع را تشخيص دهم اما اين موضوع همه را متاثر كرد و بايد پيگيري شود.

واقعا كه ديگه چرا اين همه جانباز دفاع مقدس در روز به شهادت مي رسند سربازان عزيز در دفاع از ميهن كشته ميشوند هشت خان رستم بايد طي كنند اجازه دفن در گلستان شهدا را ندارند بايد مصاديق شهادت را تعين كنند حالا چه شده دسيسه دشمن ديه پرداخت كنيد چرا مقام شهدا را پايين مي اورين واي ديگه حالم از اخبار به هم ميخورد چرا جانبازان براي درصد جانبازي با يد مصاديق عينه بياورند حيف حيف شهيد را با كي مقايسه مي كنند

ازفردا در باغ شهادت هنوز باز است   ميتواني بري سبز شي تا شهيد شي 

به كروبي و موسوي  با هم نخنديم       چون انان دربان اين باغ 


یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 :: 10:9 ::  نويسنده : ms
شرمنده تونيم شهدا قافيه شد تو شعرما

رديف شعرمون همش: چي كار كرديم بعد شما؟

هرچي شما خاكي بودين ٍ ساده و افلاكي بودين 

داديم شما را بكشن با قبپه هاو درجها

كوچيك بوديم حقير بوديم داديم بزرگتون كنن

عكساتونو چاب بزنن رو پوسترا و بنرا

اين چاه اگه ابم داره واسه ما خوب نون داره 

چوب حراجتون زديم تو ميدونا خيابونا

اي خونه دار و يچه دار زنبيل و بردار و بيار

پلاك و استخون داريم تحفه راه كربلا

پلاك و استخون داريم يه عالمه جون داريم

شهري توي اسمون داريم پاشين بياين دكان ما

گردمون كه كج ميشه غرورمون فلج ميشه 

كي ميدونه راست يا دروغ شرمنده تونيم شهدا

چند وقت يبار لباستون تو تنمون زار ميزنه

وبال چفيتون مي شيم همايشا نمايشا

چي كار كرديم بعد شما؟به عقل جن نميرسيد

سكه زديم به نامه تون اما تو بازار ربا

خلوص نيت نداريم ما حاجي همت نداريم

همش داريم بيرون ميديم فوق ليسانس و دكترا

دكترامون ميگن شما بچه را دپرس مي كنين

داديم كه حذف تون كنند از قصه ها سانسور چي ها

جنگل مولايي شده شهرمونه از دوز و دروغ

هر كي به فكر حودشه دسواره ها پياده ها

من چي بگم اخر شهر جون دلم اتيش گرفت 

شهيد كشي بسه ديگه جون امام و شهدا

هديه روح مطهر شهيدان و سلامتي مقام معظم رهبري صلوات

ًًًٌٌٌٌٌٌٌٌ

درباره وبلاگ

به شهدا بگو
... حرفای دلت رو ... دلتنگی هات رو ... هرچی تو دلت داری و
میخواهی با شهدا بگی اینجا بگو
نمیدونم چی ... به زمزمه دلت گوش کن ... بعد بگو
.. اگه می خوای به شهدا چیزی بگی
اگه دلخوری اگه درد و دل داری
اگه می خوای گریه كنی
اگه می خوای بخندی
اگه حرفی توی دلت مونده
كه نمی دونی كجا باید بزنیش
اینجا بزن اینجا خلوتگاه عاشقاست
پيوندها