شهدا تهاجم غروب
بسم رب الشهدا والصدیقین
« گویی شهدای ما در هر زمینه باید به حسین (ع) اقتدا می کردند و دشمنان انقلاب و اسلام نیز به یزید »
پس از در گیری شدید با ضد انقلاب که متشکل از کومله ، دمکرات ، منافقین و چریکهای فدایی و ساواکیهای زمان شاه بودند بر اثر اصابت گلوله از هوش رفتم . وقتی به خودم آمد
م توان هیچ حرکتی نداشتم حتی چشمانم نیز باز نمیشد اما گوشهایم می شنید در آن حال صدای دو نفر را در بالای سرم شنیدم که با هم بحث میکردند یکی از آنها می گفت : " سر این یکی را هم ببریم و با خود ببریم "

اما دیگری گفت : " نه برای این سر پول نمیدهند گفته اند فقط برای سرهایی که ریش دارند پول می دهیم "و . . .
به یاد شهدای مظلوم کردستان که اکثرا سر در بدن نداشتند و در قطعه ۲۴ به خاک سپرده شده اند.

« یک میدان و دو هجوم »
نه «مرز» تنها آبی و خاکی است ، نه حمله ، تنها زمینی و هوایی
نه هجوم ، فقط نظامی است ، نه شکست و ضربه ، فقط مادی
« تهاجم فرهنگی » خطرناک تر از « هجوم نظامی » است .
در هجوم نظامی با سر و صدا و سرعت است و زمین ، در شبیخون فرهنگی طمع به اخلاق است و دین
هجوم نظامی با سر و صدا و سرعت است ، تهاجم فرهنگی ، آهسته و آرام .
آن ترسناک و نفرت آفرین است ، این فریبنده و جذاب.
آن ، افراد را به دفاع و مقاومت وا می دارد ، این به استقبال و پذیرش میفرستد.
کشته آن ، شهید است و مرده این ، پلید .
شهادت ، دوست داشتنی است ، اما ابتذال ، نفرت انگیز .
در هجوم نظامی ، دشمن ، اعلام جنگ و دشمنی میکند ، و در تهاجم فرهنگی ، اعلام دوستی !
در حمله نظامی ، صفیر اولین گلوله ، همه را متوجه خطر میسازد ، اما در تهاجم فرهنگی گاهی تا شلیک گلوله آخر دشمن ، هنوز عده ای شبیخون را باور نمی کنند.
آن پیداست ، این پنهان !
در آنجا زمین از دست میرود ، اینجا شرف و دین ، آنجا در گیری با دشمن ، در مرزهاست ، اینجا آسیب از حمله دشمن ، درون خانه هاست .
آنجا بمب های خوشه ای می ریزند ، اینجا شک و دو دلی می انگیزند.
آنجا سلاح ، موشک و بمب است ، اینجا ماهواره و امواج تصویری .
در میدان حمله نظامـــی ، پادگانها ، مقرها و خطوط و خاکریزها بمبـــاران میشود، در تهاجم فرهنگی مدرسه ها ، مطبوعات ، اندیشه ها و عقیده ها.
در آن در گیری ، کوه و دشت و دریا میدان برخورد است ، در این مقابله ، نبرد در عرصه مجلات ، رمان ها ، فیلم ها و کتابهاست .
آنجا میدان میدان مبارزه محدود است ، اینجا گسترده .
آنجا جنگی آشکار است ، اینجا غارتی پنهان .
اسیران آن میدان ، « آزاده اند » و گرفتاران این میدان « معتـــــــــاد » و « آلوده ».
آنجا « شهــــــــادت » خانواده ای را سر بلند می سازد ، اینجا اعتیاد ، ابتذال ، دودمانی را شرمگین می سازد .
پدر یک شهـــــــــید ، عزیز است ، پدر یک آلوده ، سر افکنده !
در میدان نظامی ، مجروح را به عقب بر میگردانند تا مداوا شود ، در صحنه فرهنگی پس از اولین زخم و ترکش ، به خطوط جلوتر انتقال می یابد.
تیر و ترکش ، بر سر و دست می نشیند ، ولی زهر هوس و ویروس گناه ، بر ایمان و اندیشه آسیب می رساند .
در هجوم نظامی دشمن از مرز آبی و خاکی وارد میشود ، در تهاجم فرهنگی ، از مرز فکری و روحی .
آسیب خورده آن ، انگیزه مبارزه و خصومت پیدا میکند و نیش خورده این ، خلع سلاح و بی انگیزه میشود.
تشیع جنازه یک شهید شهری را حماسه می بخشد ، اما آلودگی نسلی به ابتذال ، روح جامعه را افسرده می سازد.
هجوم نظامی ، یک ملت را مقاومتر میکند، و هجوم فرهنگی ، سست تر میسازد . آنجا فشنگ ، شلیک میشود ، اینجا آهنگ ، پخش میشود .
آنجا در پی « ماه » اند ، آینجا دنبال « ماهواره ».
گذر گاه های آن جبهه ،سر بالایی است ، و عرصه های این میدان ، سرازیری .
آنجا از خود می گذرند تا به خدا برسند ، اینجا از خدا می گذرند تا به خود برسند.
قربانیان آن ، شهید راه « معروف اند » و قربانیان این ، کشته بیراهه « منکر »!
بکوشیم تا از محرومان این جبهه و ترکش خوردگان این حمله نباشیم .
اگر هم آسیب دیده ایم ، به درمانگاه « توبه » برویم و. . . تا دیر نشده ، غده گناه را « جراحی » کنیم .
آیا سلامت روح و فکر ، به اندازه « جسم » مهم نیست !!!

غروبغروب بود ومن ،دلتنگ و غمگین .. عشق بودو پرواز و ایثار..............
وبه سرخی می نگریستم که همچون قاب درروبرویم خودراگریستن میکرد.
ودیوانگی چشمانم رابه خود مجذوب می ساخت . وازیادم می رفت صدای
صندلی که پشت پنجره مرا میخکوب خود کرده بود............................
وگلدان در نمودیت چشمانم محو می شد.....................................
و نرگس و بوی ظهور وانتظار...... وآمدن وآزادی از بند....................
وچه زیبا .. و پر از ترانه می آمد ..................................................
غروب بود ومن ... تنها نبودم .....................................................
برای اینکه عشق را یدک می کشیدم همچو پلک هایم ..............
وسالها بود که غم ... غمی که فراسوی عشق اسیرم کرده بود....
غروب بودومن وصندلی وپنجره وتنهائی........................................
واکنون نم نم باران......................................................................

به شهدا بگو