کلمات ماتم گرفتند از خودنمایی عشق وعشق خود حیران مانده از تیزی تیغ خویش،،بعد از تمام شوریده حالیهای مجنون نما ،بعد از ساخت فیلمهای عشق محور ،بعد از طلاق زندگیهای به بهانه عشق ،،عشق از خود دفاع کرد

دفاعیه عشق

ای عشق عده ای برایت جسم ساختند، لباسهای زیبا برایت بافتند

عده ابی مترسکت کردند، به بیابانها مایه ترست کردن

عده ای افسانه ات کردند، مجنون را بهانه کردند

عده ای نامردی کردند ، بنامت هرچه خواستد کردند

عدهای تورا بت کردند، خاضعانه پرستشت کردند

عدهای تورا قلب کردن، بر سنگ هک کردند یا تیر را از ان رد کردند

عدهای شیطانت کرند، جمرات بر پا کردند

عده ای ابراهیمت کردند، اسماعیل را قربانی کردند

عدهای یوسفت کردند، زلیخا شدند ،، در بندت کردند 

عده ای شرابت کردند، انگور گندیده را فدایت کردند 

در همه جا تورا فدا کردند، خود استفاده کردند

پیری به دختری گفت عاشقتم، همه دانستند هدف وسیله را توجیه کرد

آن یکی به دیگری گفت عاشقتم ، فرداش گذاشت رفت

بنازم آن بچه به میدان جنگ ،..، گفت عاشقتم،..،  رفت رو مین و بر نگشت

اینجا بود که من آموختم عشق چیست

ذبح اسماعیل و سوختن ابراهیم ، صلیب مسیح،آنچه مجنون نکرد و فرهاد نتوانست

همه را به یک لبخند فدای عشق کرد و رفت

                          تا ترس مرگ حل نشود      مشکل عشق حل نشود

روزی مرگ از زندگی پرسید ،چه سان است که تو اینقدر شیرینی و من تلخ

زندگی اینبار راستی راست گفت ، چون من سرتاسر دروغ و فریبم و تو یکسر حقیقت ومردم عاشق فریبند تا حقیقت

مردم افسانه دوستند ، کاه می اراستند و کوه می سازند

 حقیقت آن است که مجنون لیلی را فدای خویش کرد و خود را افسانه کرد

آن پسرک به جنگ ،خویش را فدای عشق کرد،افسانه را حقیقت کرد رفت