عاشورای 92
در درس های عاشورایی خود درباره نامه امام حسین(ع) به حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و ماجرای پیوستن آنها به کاروان کربلا توضیح داده و این گونه روایت کرده است: «حسین(ع) به کربلا رسید. می گویند یک نامه به کوفه نوشت، برای یک شخص خاص و می گوید نامه از حسین است به حبیب بن مظاهر؛ خطاب به او می گوید که حبیب ما وارد کربلا شدیم. «إنَّا قَد نَزَلنَا کَربَلَا» یعنی چه؟ معلوم می شود بین حسین(ع) و حبیب، اسراری بوده و حبیب می دانسته که یک کربلایی هست و خودش هم از اصحاب کربلا است.
بعد هم در نامه این طور دارد که تو هم که نزدیکی ما را به پیغمبر می دانی. پس اگر می خواهی ما را یاری کنی، «فَاقدِم إلَینَا عَاجِلاً»؛ سریع خودت را برسان کربلا. یک وقت عقب نمانی! ببین حسین(ع) چگونه دست گیری می کند! می گویند نامه آمد؛ اینکه چگونه و به دست چه کسی به کوفه رسید را نمی دانم؛ اما بالاخره به دست حبیب رسید.
حبیب پیرمرد است. با همسرش مشغول خوردن صبحانه بود که در خانه را زندند. رفت و خیلی طول نکشید که آمد. همسرش پرسید چه بود؟ حبیب گفت: قاصدی از حسین برای من نامه آورده است. همسرش گفت: حسین برایت چه نوشته است؟ حبیب گفت: نوشته من آمده ام کربلا؛ اگر می خواهی، بیا من را یاری کن. همسر حبیب گفت: حالا می خواهی چه کار کنی؟ حبیب گفت: من دیگر پیر شده ام؛ نمی توانم کرّ و فرّی کنم؛ بروم آنجا که چه شود؟[1] همسرش رو کرد به او گفت: نمی خواهی بروی؟ پسر پیغمبر تو را خواسته، آن وقت تو نمی خواهی بروی؟ حبیب گفت آخر می دانی چیست؟ اگر من بروم، عبیدالله خانه ام را خراب می کند و تو را به اسیری می گیرد. همسرش گفت: تو برو، بگذار خانه مان را خراب کند! من هم به اسیری می روم! تا یک قدری آمد حبیب مقاوت کند، من در تاریخ این طور دیده ام که این زن بلند شد، روسری اش را انداخت روی سر حبیب و گفت: اگر این طور است، پس مثل زن ها در خانه بنشین. یا اباعبدالله! ای کاش من مرد بودم و می توانستم بیایم کربلا و کمکت می کردم. حبیب اینجا دید همسرش خیلی محکم است. گفت: چنان کربلایی بروم که تا قیام قیامت نام حبیب بماند!
حبیب از خانه حرکت کرد. در بازار به مسلم بن عوسجه رسید. حالا در بازار کوفه چه خبر است؟! یکی دارد شمشیر تیز می کند؛ یکی نیزه اش را مهیا می کند. سپرها را آماده می کنند، برای اینکه بروند به کشتن حسین(ع). رو کرد به مسلم ابن عوسجه و گفت: خبر داری که حسین به کربلا آمده است؟ به من نامه نوشته است. تو کجا می خواهی بروی؟ مسلم گفت: من می خواهم بروم محاسنم را خضاب کنم. به تعبیر من حبیب به مسلم گفت: با من بیا تا چنان خضابی به محاسنت ببندم که تا قیامت رنگش پاک نشود.
حبیب و مسلم، با هم آمدند کربلا؛ در تاریخ دارد وقتی این ها رسیدند، از دور معلوم بود که دو نفر پیرمرد به سمت خیام حسین(ع) می آیند. امام حسین(ع) رو کرد به اصحاب و گفت: بروید به استقبالشان! فقط من یک جمله می گویم. این بی بی ها و این بچه ها می دیدند که هر روز هزاران هزار لشکر دارد از کوفه به سمت سپاه عمرسعد می آید، اما یک نفر سمت خیام حسین(ع) نمی آید. وقتی که دیدند دو نفر پیرمرد دارند می آیند، به قدری این ها خوشحال شدند که حساب ندارد. زینب(س) پرسید چه خبر است؟ گفتند: حبیب بن مظاهر دارد می آید. فرمود: سلام مرا به حبیب برسانید. وقتی این قاصد آمد سلام زینب(س) را به حبیب رساند، حبیب دست برد و خاک ها را از روی زمین برداشت و روی سرش می ریخت و می گفت: من که باشم که دختر امیر عرب به من سلام برساند...
به شهدا بگو